ابر شلوارپوش

آرشيو



name:

email address:


ابر شلوارپوش "
اگر بخواهيد
تن رها می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهيد
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم

من به گلبازار باور ندارم
چه بسيار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه ترازهرمريضخانه
زنانی
فرسوده ترازهرضرب المثل "

ولاديمير ماياکوفسکی
"

درباره وبلاگ

abreshalvarpoosh@yahoo.com
٭ لوگوي وبلاگ

 

دوستان

٭ لينک 1
٭ لينک 2
٭ لينک 3
٭ لينک 4

بايگاني




Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]





Tuesday, January 03, 2006

٭




تولدت مبارك







abreshalvarpoosh  ||  5:46 PM



Friday, February 27, 2004

٭

"فروغ"
بياييدبه آواز كسي كه در بيابان بيراه مي خواند گوش دهيد
آواز كسي كه آه مي كشدودستهاي خود را دراز كرده مي گويد
واي بر من زيرا جان من به سبب جراحاتم در من بيهوش شده است.


abreshalvarpoosh  ||  11:32 AM



Friday, February 20, 2004

٭

نه



abreshalvarpoosh  ||  12:07 AM



Saturday, February 14, 2004

٭

"داستان دلدادگي شلوارپوش"
تا به حال كسي مرا به آن اندازه كه واقعا اورا دوست داشته ام,دوست نداشته است.اما مهم نيست.هرچند دردناك است...اينكه معمولي باشي.متوسط باشي.ترا دوست داشته باشند اما فقط به اندازه معمولي,نه ديوانه وار.... به راحتي از تو بگذرند.فراموش ات نكنند,اما هميشه به خاطرت نداشته باشند.فقط گاهي از سر ضرورت و يا اتفاقي به ياد آورندت......شايد خيلي غمبار است كه كسي در جايي با شنيدن قطعه اي موسيقي و يا استشمام بويي و يا خواندن مطلبي و يا تماشاي منظره اي و يا رد شدن از خياباني به يادت نيفتد.اما تو مدام,با شنيدن و ديدن و رد شدن به يادش بياوري ....آيا مهم است؟مهم نيست......شايد واقعا مهم نباشد...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
اين فقط يك قصه است.به ماني گفتم بايد بنويسمش و نوشتمش.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
نگاهش كردم ,لبخند زد .بغضم را فرو خوردم.حركت كرديم .سرد بود.آسمان داشت صورتي مي شد. از اينكه بود,از حضورش خوشحال بودم....هميشه همينجا قرار مي گذاريم.جلوي همين كتابفروشي , روبروي دانشگاه .....دستش را گرفتم. مارال و گل محمد از كليدر محمود دولت آبادي صدايمان كردند.رفتيم جلد دوم صفحه393...طاغزار بود.پي هيزم كني در بيايان بوديم.مارال نه چندان دوراز گل محمد ايستاده بود.من در گل محمد بودم به چشمان مارال مي نگريستم,((در اين چشمها چه نيرويي نهفته بود؟چه در خود پنهان داشت؟چيست آنچه نرم نرم به جان مي خلد _خليده است. ذره.ذره.نورند؟روشنايي اند؟روشنايي را كه مي توان ديد.پس اين چيست؟در تو نفوذ مي كند,اما تو نمي تواني دريابي اش.شعله است.از كجاي جان ,اين نگاه بر مي خيزد؟گاه دردي به جان مي بخشد و گاه جان از شوق لبريز مي كند....مارال همچنان ايستاده و نگاه در چشمان تو آويخته است.چه دارند چشمهاي او؟چه مي گويند اين چشمهاي پرابسته مژه هاي سياه خميده به بالا,چمبري؟!ابروهاي به هم پيوسته ,پيشاني سپيد ..گونه هاي گرد و نرم و ترد.لبهايش طعم خربوزه دارندلابد؟!))_گل محمد و مارال را گل آلوده دردشت كليدر هنگامه عشق بازي رها مي كنيم و از صفحه 400مي اييم بيرون توي خيابان انقلاب .پاهايمان گلي است.سعي مي كنيم گل وخاك را از پاهايمان پاك كنيم ..يكي از كتابفروشها صدايش در مي ايد .جلوي مغازه اش را گل آلود كرديم.پا گذاشتيم به فرار...توي شلوغي گم شديم..بعد نفسمان گرفت.ايستاديم.نگاهم مي كند با چشمهايش.. صدايم مي كند: شايد بگويد "ماني!ماني .."...با اشكهايم جوابش را مي دهم.شايد بگويد: گريه نكن!گريه نكن!.يادم نيست چه مي گويد فقط مي گويد و من حرير صدايش را روي گوشهايم مي شنوم.........از روي پيشخان يك كتاب فروشي تصوير كتابي از ميلان كوندار نگاهمان مي كند. رودخانه ولتاوا در پراگ... .كوندرا دعوتمان مي كند تا بار هستي را اندازه كنيم. به ما مي گويد شايد بار هستي هر چه سنگين ترباشد,زندگي ما به زمين نزديك تر,واقعي تر و حقيقي تر است.حالا در بخش يكم :سبكي و سنگيني هستيم. من توماس و معشوقم ترزا, در آپارتمانم در پراگ دست در دست هم در رختخوابم غنوده ايم و من در حالي كه به صورت معصوم ترزا نگاه مي كنم با خودم فكر مي كنم كه آيا اين احساس نوعي واكنش عصبي و هيستريك در مردي نبوده است كه آگاه از ناشايستگي خود در دوست داشتن ,كمدي عشق را با رخود بازي مي كرد؟ ..................ترزا داشت بيدار مي شد كه آرام پايمان را از فصل اول بار هستي بيرون گذاشتيم.....بوي كلمه مي داديم.نگاهش كردم.خنديد....برف مي باريد....از شهر دورشده بوديم.توي يك جاده راه مي رفتيم..شايد نزديك مزرعه اي بوديم اطراف تهران.....منظره هاي عاشقانه تمام فيلم هاي غير هاليودي را كه دوست داشتيم دومرتبه ديده بوديم . در خطوط مصرعهاي شكسته شاعران جنون زده ظاهر شده و بالافاصله خارج شده بوديم.تمام پيچ و تابهاي بدنهاي بازيگران عاشق روي صحنه هاي نمايش همراه با نعره هايشان را از سر انتظار و استيصال تجربه كرده بوديم و گريخته بوديم.حالا سرد بود.ما توي جاده خالي حركت مي كرديم.برف مي باريد.به چشمان غمگينش دوباره نگاه كردم.مي خواستم ازش بپرسم چرا با هيچ جفتي كه مي خوانيم و ميبينيم يكي نمي شويم.چرا هر صحنه اي از فيلمهاي عاشقانه را كه مي بينيم بايد دوباره باز سازي اش كنيم.انگاري مرتب بايد در مسير عكس شنا كنيم...انگار با اين سازها كوك نيستيم..انگار گم شده ايم....فراموش شده ايم....چرا نمي توانيم مثل آنها بخوانيم ؟آن عشاقي كه به راحتي هستي دارند.؟هستي عشق ما پس كجا است؟اما چيزي نگفتم.سكوت كردم ...سپيدي برف زمين را پوشانيده بود.راه مي رفتيم..اما فقط رد پاي من روي زمين مي افتاد.از اينكه با او بودم خوشحال بودم.برف تند تر ميشد.ايستاد .به من نگاه كرد. در هم يكي شديم......بايد به هم روز عشاق را تبريك بگوييم
!!!



abreshalvarpoosh  ||  1:33 AM



Wednesday, February 11, 2004

٭


"كنسرت شلوارپوش"
.خيلي وقت بود به يك كنسرت نرفته بودم.ديروز رفتم. شنيدن زنده قطعاتي كلاسيك از گروه هاي اركستر جوانان خانه هنرمندان تهران شادي بخش بود.قطعاني پيانو از راخمانيف و شوپن...اجراي اركستري و گروه كر.قطعه ((اير ))يوهان سباستين باخ,آداجيوي آلبينوني و قطعات آوه ماريا براي روح خسته ام شفا بخش بود.
در قسمت دوم همراه گروه كر پسري وارد شد , با خودم گفتم چه تيپ(( نوحه خوني واري!!)) داره!!!....چند لحظه بعدش وقتي مثه آندره بوچيلي (البته جوان) با صداي زيبايي شروع كرد به خواندن قطعات آوه ماريا , از تصور خنده دار خودم خجالت كشيدم.از همه جالب تر اين بود كه اين كنسرت مجاني بود و واقعا چسبيد!!!!!!!!!!!!!!چقدر دلم مي خواست صداي زيباي يك سوپرانوخوان را هم مي شنيدم..ياد سوپرانوي لين داوسون در كليساي وست منسترابي افتادم كه در مراسم خاكسپاري پرنسس دايانا ,عروس رانده شده دربار انگلستان شنيده بودم .(فيلمش را البته).صدايش جادويي بود.اما اگر يك زن همراه گروه كر در خانه هنرمندان تهران, تك خواني ميكرد طاقهاي فلك در آسمان ايران اسلامي فرو ميريختد!!!!
اين تداعي ها احتمالا بي ارتباط به سفر شاهزاده چارلز شوهر سابق دايانا به ايران هم نبود كه ظاهرا به دلايل بشر دوستانه !!!!انجام ميشود.سفر چارلز به عراق هم حتما در همين راستا انجام شده بود!!!!!چپاول ويا چانه زني سياسي تحت پوشش اهداف انسان دوستانه!!!!..پرنسس دايانا همسر اسبق چارلز به قول رولان بارت به اسطوره تبديل شده است...زيبايي و جواني اش و مرگ راز آميزش به علاوه نوعي انسان دوستي(از نوع مدل اريستوكراسي و فرمايشي و ژورناليستي اش) ,اختلافاتش با دربارو همين چارلز و نيز رسانه ها.....او را به اسطوره اي معاصر بدل كرد...به هر حال از اين حرفها گذشته جاي لين داوسون عزيز سوپرانو خوان بي بي سي را در خانه هنرمندان بسيار خالي كردم.ضمنا تداعي هاي من از اين كنسرت به اينجا ها ختم نشد!!!شايد نشستن در رديفهاي جلويي سالن كنسرت خيلي حسنهاي بيشتري داشته باشد!!يكي از دخترهاي گروه كر انگاري يكي از الهه هاي معبد آتنا در يونان باستان بود.جذاب بود با چشمهاي فريبا و يكي از دخترهاي فلوت زن نيز با چشمان غمگين اش من را ياد يكي از مدلهاي نقاشي هاي ونسان ونگوگ انداخت...اما از همه هيجان انگيز تر!!! پسر جوان نوازنده ويلون سل بود كه صورتش همانند سازش غمگين بود و زيبا ... چهره اش صورت داود بود و بي شك اندامش هم با عضلات در هم تنيده همانند همان مخلوق سنگ تراش ميكلانژ بود كه مي گويند نماد اومانيسم و عصر روشنگري انگاشته ميشود..شب عجيبي بود.



abreshalvarpoosh  ||  12:28 AM



Sunday, January 25, 2004

٭

"روزمرگي شلوارپوش"
هر روز صبح بيدار مي شوي....بايد از نو آغاز كني...بايد مرتب خودت را به عنوان يك انسان همانند ديگر انسانها با سويه جنسي غالب ثابت كني..به خاطر داشتن سويه جنسي متفاوت مورد تحقير و توهين قرار بگيري ...منطق جريان غالب نفي تو و نشنيدن تو است.....خنده دار است ..حالب اينجا است كه همحنسگرايي را مترادف با آدمخواري و ديو سيرتي و غير انساني ترين حس بشري مي دانند و خنده دار اينحا است كه بسياري كه در نفي اين گرايش طبيعي انساني بر مي آيند با بي منطق ترين استدلالها بدترين ادبيات را در رد اين گرايش به كار ميگيرند....آنها لمپن نيستند ...انها بي سواد نيستند..آنها دم از دموكراسي وحقوق انسانها ميزنند..آنها از برابري خلق سخن مي گويند....اما همجنسگرايي را و طرح موضوع آن را تكفير مي كنند ..آنها معتقدند انسان همجنسگرا بايد سكوت كند تا آنها و حريان غالب هموفوبيك تنها و يكه تاز دور را به دست داشته باشند.....در جدالهاي كامنتي اخير در مورد همحنسگرايي برايم مشخص شد كه چه راه طولاني در پيش داريم..برخي از آدمهاي روشنفكر و خواهان آزادي و عدالت بشري در مورد واضح ترين حقوق انساني از هر نظام توتاليتاريستي و هر نگاه فاشيستي بدتر و فاجعه بار تر قضاوت مي كنند.......جالب اينكه مطابق رسم اين مملكت كه هر كس ندانسته خود را مختار به اظهار نظر در هر زمينه اي ميداند همه چيز را به راحتي نفي مي كنيم و يا نسخه اي فوري برايش ي پيچيم......نفي و كوبيدن هر آنچه مطابق ميل و سليقه و خواسته ما نيست بدوي ترين نوع برخورد است...غير دموكراتيك است...
احترام و ارزش به حقوق اقليتهاي جنسي ابتدايي ترين تعلق خاطر به حقوق بشر و دموكراسي است..اين مسئله غير قابل انكار است....
***************************
انسان موجودي بايوسايكوسوشال است....سه فاكتور بيولوژي(ژنتيك وهورمونها...) روانشناسي و جامعه در شكل گيري انسان موثر است...انسان به معناي تمامي ساختارهاي وجودي ورفتاري اش از اين سه فاكتور منشا مي گيرد.....همجنسگرايي مانند ساير سويه هاي حنسي ديگر در انسان از اين عوامل متاثر است..اينكه صرفا عامل ژنتيك را در به وجود آمدن اين قضيه غالب كنيم درست نيست...محموعه عوامل محيطي و بيولوژيكي و نيز روانشناسانه در شكل گيري اين حس و ساير رفتارهاي ما موثر است.....بجث بر سر ميزان سهم هر يك مي باشد.........اينكه همحنسگرايي ذاتي است يا اكتسابي با ارجاع به اين فاكتورها قابل تحليل مي باشد.
*********************************
بسياري از بزرگان و فيلسوفان و دانشمندان همجنسگرا بودند.......ويرجينيا وولف...ويتگنشتاين فيلسوف زبان...مارسل پروست....ميشل فوكو.....شمس و مولانا(اوج همجنسگرايي عارفانه) ...ميكلانژ...داوينچي..چايكوفسكي..و.........اما من رديف كردن اسامي بزرگان همجنسگرا را شخصا قبول ندارم....چرا كه اين مسئله مثل اين است كه ما همجنسگرايي را يك ضعف و ناتواني تلقي كنيم و حالا با رديف كردن و ليست آدمهاي بزرگ بگوييم علارغم اين ناتواني مي توان فيلسوف بود نويسنده بود..نويسنده بود و يا...و بياييد اين هم شاهد ها....مسخره است......سويه جنسي يك مسئله كاملا طبيعي و شخصي است....ناتواني و ضعف و گناه نيست....
بياييد جور ديگري ببنيم..انسانيت را ببينيم و انسانها را مبتني بر بشر و دوستي و نوع دوستي شان قضاوت كنيم...چشم ها را بايد شست....



abreshalvarpoosh  ||  5:06 PM



Wednesday, January 14, 2004

٭

"تروريزم عاشقانه شلوارپوش"
آيا ازدواج تروريزم عاشقانه است؟ازدواج اساسا مي تواند اين خصلت را داشته باشد كه از دو انسان (دو دلداده)متمدن ,صبور و آرام ,دو انسان ستيزه جو و فحاش و پرخاشگر بسازد....عشق دو عاشق را بزدايد....تباه اش كند....من قصد قضاوت اخلاقي بر سر مسئله ازدواج را ندارم و اساسا خودم هنوز آلترناتيوي پيدا نكرده ام....ياد روابط ژان پل سارتر و سيمون دوبوار افتادم!!!!آنها هر گونه وفاداري را بورژوايي مي دانستند و از طرفي براي اينكه از عادت يك رابطه عاشقانه و احتمالا وابستگي هاي دست و پا گير مربوط به آن پرهيز كنند ,براي رابطه شان مدت تعيين كردند..قرار داد دوساله مثلا!!!! ........دركش نمي كنم...آيا وفا داري واحساسات قلبي و انساني قابل خط كشي اند؟.پلي گامي را درك نمي كنم..هر چند كه منو گامي (تك همسري)هم برايم وهم آلودگي خاص خودش را دارد...ازدواج يك انتخاب است بين ساير انتخابها,اما تنها انتخاب نيست ...آيا واقعا زوج هايي كه ازدواج مي كنند به ابديت خوشبختي مي رسند؟خوشبختي انسان و تكميل آن در جوامع به خصوص سنتي برابر با ازدواج فرد فرض مي شود.كمي خنده دار است...امروزه خيلي ها از ازدواج سر باز مي زنند.اگر قرار باشد به قول نويسنده, احتمالا, آناركوفمنيست آمريكايي, زندگي زناشويي از دوانسان, دو ظالم خانگي و ديكتاتور كوچك بسازد بايد فاتحه آن را خواند!!!
××××××××××××××××××××××××××××××××
وقتي مطالبي درباره تلاش همجنسگرايان در جهت آزاد شدن حق ازدواج شان با يكديگر را مي خوانم ,گيج مي شوم.....دليل اش را نمي فهمم...آيا آنها به واسطه ازدواج رسمي مي خواهند مصونيت حقوقي نسبت به يكديگر پيدا كنند.آيا تعهداتي كه قانون!! در غالب ازدواج رسمي بر ايشان متصور مي شود نوعي ضمانت در پايداري رابطه و خوشبختي فراهم مي كند؟ اين همه ازدواج رسمي و قانوني با سند و مهر و امضا كدامين خوشبختي را براي يك جفت تضمين كرده؟ مگرخيانت,بي وفايي,جنايت و ...نمي تواند در اينگونه قراردادهاي ساختگي نفوذ كند و رابطه عاشقانه اي را متلاشي كند؟پس تلاش براي آزادي ازدواج همجنسگرايان چه معنايي دارد؟مگر همه چيز فقط و فقط به توافق و رابطه برابر و دوطرفه و همدلانه بين دو مرد و يا دو زن و يا يك زن و مرد ارتباط ندارد؟
از طرفي اگر قرار باشد ازدواج بين دو همجنس (گي يا لزبين)بازتوليد همان روابط سنتي و قراردادي مردسالارانه در ازدواج باشد تهوع آور است.....يكي نقش مرد سنتي را بگيرد,نان بيار,قدرتمند,مسلط,زورگو,مستقل,اكتيو,و ديگري نقش زن سنتي را داشته باشد, خدمات رسان,وابسته,مظلوم,پسيو .......امروزه معادلات مردسالارانه در روابط زوج هاي دگرجنسگرا هم به چالش گرفته شده و نقد مي شود....يك نظريه مي گويد سرمايه داري براي بقا’ خود به تداوم خانواده مي انديشد و آن را تبليغ مي كند.شايد بي دليل نيست كه مسئله ازدواج هميشه به عنوان يكي از دغدغه هاي گي ها در آمريكا و ساير كشورهاي سرمايه دار ديگر در رسانه عمومي مطرح مي شود يا بهتر بگويم وانموده و تبليغ مي شود...
××××××××××××××××××××××××××××××××
به قول فروغ خيلي ها براي ازدواج كردن ساخته نشده اند.....اين ميل ربطي به سويه جنسي فرد ندارد.چه بسا بسياري از همجنسگرايان در انديشه ازدواج زندگي شان را به كام خود تلخ كرده باشند.اين يك فرهنگ مسلط است كه بايد با آن مبارزه كرد.چه كسي گفته همه بايد ازدواج كنند و خوشبختي تنها به واسطه آن ميسر خواهد بود.....زيرساختهاي فكري كه عوض شود بيشتر مشكلات حل مي شود...فروغ...اما فروغ هم ازدواج كرده بود و بعد گفته بود خيلي ها براي ازدواج كردن؟؟؟؟؟؟؟
گاهي به پدر شدنم فكر مي كنم....خنده ام مي گيرد....هر چند به نظرم شايد والدين همجنسگرا نازنين ترين پدر و مادرهاي جهان خواهند بود.ساختارشكني از مرزهاي طبيعي !!!!!!.....آيا پدر شدن خوب است؟آيا انسان ديگري را براي ارضاي خودخواهي هاي شخصي به اين دنياي كثيف آوردن عادلانه است؟كره زمين چه؟انفجار جمعيت ؟محيط زيست آلوده؟جنگ هاي هسته اي ؟نامردمي و نابرابري انساني چه؟نه من نمي خواهم پدر خودخواهي باشم.



abreshalvarpoosh  ||  7:16 PM



عناوين گذشته: ***** " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد " ***** "خود را بباز تا خويش را بيابي" بودا *** سيزيف شلوارپوش ***** زبان شلوارپوش ***** "ضد خاطرات شلوارپوش"