٭
"نقد جريان غالب از نگاه شلوارپوش"
جامعه انساني مبتني بر تنوع است...ما انسانها درساختار گون به گون,رنگ به رنگ ,ساده و پيچيده با افكار و عقايد متفاوت به وجود آمده ايم..... زندگي بر روي كره زمين سهم همه ما است با هر تفاوت انساني اما همواره در طول تاريخ حضور بخشي از ما انسانها ناديده گرفته شده است...زنان،.همجنسگرايان،رنگين پوستان و....گروههاي انساني انكار شده از طرف جريان غالب ومستبد هستند.
جريان غالب كدام است؟ آدمهايي كه به لحاظ در قدرت بودن و صرفا تعداد بيشتر, خود را محق و مجاز به برتري,سلطه گري و نفوذ به آراي تمامي ابنا بشري مي دانند.اين اعمال قدرت از طرف سيستم مردسالار(مردمحور),عمدتا سفيدپوست,دگرجنسگرا,متعلق به سيستم سرمايه داري هدايت مي شود. همواره در انگاره هاي تاريخي , اعتقادي,آداب و رسوم و..رسوخ پيدا كرده و در اعصار مختلف خود را به شيوه هاي متفاوت باز توليد مي كند.شعار هاي توخالي براي همانند سازي جامعه درجهت آرامش و رفاه و امنيت جاني و اخلاقي و نهايتا جلوگيري از خدشه دار شدن وجدان حاكمه, جريان غالب را مجاز به غير انساني ترين رفتارها در جهت از بين بردن صداي متفاوت و مخالف مي داند. تحقيروسركوب زناني كه به واسطه فاصله گرفتن شان از معيارهاي جامعه مردسالاروجريان غالب درطول تاريخ جنبش زنان مورد تگفير و توهين قرارگرفته اندنمونه بارز اين مسئله است. ,نمونه ديگر همجنسگرايي است...جريان غالب با شعارهاي به ظاهر اخلاق گرايانه اما در باطن ضد انساني همجنسگرايي را كثيف وددمنشانه و جزو پست ترين سويه هاي ميل جنسي انساني مي داند.قبول كردن آن را موجب نابودي نسل بشر مي داند!!!!!!خنده دار است...جامعه انساني با اين گستردگي متنوع و با غالبيت سويه دگرجنس گرايي چگونه مي تواند نابود شود....ابلهانه است...جريان غالب انسان همجنسگرا را مجبور به سكوت و سكون مي كند...اكثر جنايات و سلاخي هاي تاريخ توسط رجاله هاي دگرجنسگرا صورت گرفته پس آيا دگر جنسگرايي ددمنشي است؟ .جريان غالب سركوب گر است و براي همه چيز معيار تدوين مي كند.آن با متر استبدادي خودش....جريان غالب مختص و يا ارتعاش يافته از منطقه جغرافيايي خاصي نيست .بلكه صرفا به واسطه قدرت و سلطه اكثريتي بر اقليتي پديد مي آيد...مردمحور است.سرمايه محور است ..براساس سود بنيان نهاده شده..همه چيز را در يك بده بستان كثيف مي داند..به عنوان مثال در انتخابات رياست جمهوري آمريكا كلينتون براي اخذ راي بيشتر در تبليغاتش از خقوق همجنسگرايان دفاع كرد تا راي بيشتري را به خود اختصاص دهد. اما بعد از انتخاب شدن شور انقلابي دفاع از حقوق همجنسگرايان فروكش كرد چون ديگر به رايشان احتياج نداشت...
جريان غالب ذهنيت سكسيستي دارد..سكسيت (قايل به تبعيض جنسي است)نگرش سكسيستي در درجه اول مرد را خردمندتر,برتر و عاقلتر از زن مي داند.بخش عمده اي از مردي و ارزشمندي او در سيستم مردسالاري و (جريان غالب)به قابليت عمل جنسي او در برابر با زنان بر مي گردد.در نظام فكري مردسالاري مردي همجنسگرايي كه به دليل سويه جنسي اش مايل به عمل جنسي با زنان نيست, عملا از درجه افتخار!!! مرد بودن در سيستم منكوب مردسالاري محروم است...سيستم جريان غالب كليشه ها را ترويج مي كند..كليشه هاي جنسيتي را......زن به عنوان پذيرنده,خدمات رسان براي مرد,متعلق به حوزه خصوصي ,ماشيني براي بقاي نسل و از همه مهمتر براي آسودگي و تخليه جنسي رجاله هاي مردسالار......بايد گفت كه سيستم مردسالاري درقبضه مردان نيست چه بسا زنان زيادي تن به تفكرات اين سيستم ننگين داده اند....
ذهنيت هموفوبيك و قايل به حذف همجنسگرايي از نشانه هاي بارز جريان غالب است.....خوب ما اگر طالب دموكراسي هستيم ....اگر به آزادي ناب معتقديم,بايستي با جريان غالب و تفكر ديكتاتور مابانه اش ستيز كنيم.جريان غالب انسان را قبول ندارد,بلكه سود و منافع و اهداف كثيف قدرتمدارانه خويش را از انسانها طلب مي كند....
٭
"بهانه هاي ساده خوشبختي شلوارپوش"
.تمام روز با ذرات سيال دوست قديمي ام بوديم.پياده راه مي رفتيم.... خيابان هاي پاييزي تهران با چناران قرمز دوست داشتني است...من ماه آذر را دوست دارم..من پاييز را دوست دارم..حرف مي زديم ...نه خدايا سرود مي خوانديم .دوست گمشده من وقتي حرف مي زند كلماتش به جاي هجا ,تبديل به اجسام جامد مي شوند. كالبد جامد واژگانش را روي آسفالت خيابان كنار برگهاي پنجه اي چناران مي خوانم.از پياده روي خسته شديم ...بعد توي بزرگراههاي گمشده تهران با سرعت 100مي رانديم.به يك موسيقي عجيب باستاني گوش مي داديم.دوست من عاشق است....واژگان جسميت يافته اش روي داشبورد مي افتاد و من تند وتند مي خواندمشان و توي دستم جمع شان مي كردم تا جا براي كلمات و جملات ديگري كه يكريز از دهانش فرو مي افتادند ,باشد.دوست من آ رام است... .دلم مي خواست آسمان ابري بود. اينطوري هميشه احساس امنيت مي كنم وآرامش ...دلم مي خواست از دوستم بپرسم تو ابرها را دوست داري؟دلم مي خواست براي دوستم يك دنيا حرف بزنم..دوست داشتم ازش بپرسم تو دوست داري شلوار به پاي ابرها كني و بفرستيشان بالا؟اما چيزي نگفتم.نگاهم كرد. ذرات ديدنش روي پوست صورتم خنديد....چقدر دلم مي خواست در گوشش فرياد مي زدم : تنم به پيله تنهاييم نمي گنجد.ياسم از صبوري روحم وسيع تر شده است......نگفتم.حالا در اتاقم كه به اندازه يك تنهايي است .با دلم كه به اندازه يك عشق ؟؟؟؟است به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرم........اتاقم سرد است و پر هرج و مرج...پر از كاغذ و كاغذ.. دوستم را بعد از هيجده سال پيدا كرده ام ...اماشايد او هنوز ازوجود من بي خبري است.... حالاجسم تمامي كلمات و جملاتي را كه روي داشبورد و آسفالت خيابان ريخته بودند توي پاكت بزرگي جمع كرده ام و در اتاقم پيش خودم دارم......دوستم مي گويد عشقي دارد....مي گويد : دوست دارمش .....مثل دانه ئي كه نور را.....مثل مزرعي كه باد را...مثل زورقي كه موج را ...يا پرنده اي كه اوج را....مي گويد دوستدارمش.....دوست من با حسرت مي گويد :اما آن روزها مثل نباتي كه در خورشيد مي پوسند از تابش خورشيد ,پوسيدند....راستي چه روزهايي را مي گويد؟من كه روزهاي پوسيده اي زيادي را پشت سرم گذاشته ام....اي كاش من هم مثل دوستم عاشق !!!!!بودم............تمام روز باد مي آمد ...من مي پرسيدم آيا باد ما را با خود خواهد برد؟
من و دوست قديمي ام به بهانه ساده خوشبختي خود مي نگريم...من به زوال زيباي گلها در گلدان و او به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره مي خوانند......دوست من آواز قناري هايش را دارد .......من به نوميدي خود معتادم.آه...
سهم من اين است.سهم من,
آسمانيست كه آويختن پرده اي آنرا از من مي گيرد.
سهم من دوستي است كه شايد عشقي او را از من مي گيرد.
٭
"نقد همجنسگرايانه-همواروتيسمي فيلم شلوارپوش"
فيلم ،، نفس عميق،، فيلمي جسورانه,نامتعارف وآوانگاردي بود.علاوه بر اينها, تفسير نشانه هايي در فيلم منجر به كشف حس همجنسگرايي (به زعم من) در يكي از شخصيتهاي اصلي (كامران)شد و اين مسئله برايم خيلي جالب بود.....مسلما هر اثر هنري خوب تاويل هاي مختلفي را بر مي انگيزد ونهايتا اثر هنري در آنها متكثر شده و ديگر بر معنا و تفسير واحدي دلالت نخواهد داشت...از يك فيلم نقدهايي مختلفي متبادر است...نقد فرماليستي,نقد پساساختارگرايانه,نقد روانكاوانه,نقد فمنيستي,.........و البته نقد همجنسگرايانه(و همواروتيسمي..)من تلاش مي كنم با رويكرد همواروتيسمي به اين فيلم نگاه كنم...
××××××××××××××××××××.
دو روز بعد از ديدن فيلم _نفس عميق_ بر حسب تصادف مقالاتي در مجله فيلم نگار(ماهنامه فيلمنامه نويسي),آبان 82 ,درباره نفس عميق خواندم كه نظرم را به خود جلب كرد.يكي از آن مقاله ها به نام //به سوي مرگ,بدون گلايه //بود كه به بررسي كالبد شناختي سه شخصيت اصلي فيلمنامه نفس عميق مي پرداخت....رويكرد آقاي صافاريان در اين مقاله, قابل توجه بود.در ابتدا ماجراي فيلم :(( كامران و منصور جواناني سرگشته و بي هدف اند.آن دو همه ساعات شبانه روز را به پرسه گردي مي گذرانند. منصور با دختر جواني به نام آيدا آشنا مي شود و زندگي اش شكل ديگري مي يابد.كامران به دليل خونريزي معده مي ميرد و آيدا و منصور در سفري ناگهاني به شمال ,به سد كرج مي رسند.دختر و پسر جواني كه گويي همان دو باشند در آبهاي درياچه غرق شده اند.آن دو در جاده پرپيچ و خم و مه آلود شمال گم مي شوند.))
بايد گفت روايت فيلم به شيوه فيلمهاي داستاني نمي باشد و منطق اش از رابطه علت و معلولي پيروي نمي كند.بسياري از وقايع از جمله علت ميل به مرگ و ياس و ناميدي كامران گفته نمي شود .كارگردان در صدد تحليل وقايع و به دست دادن علتي بر حوادث بر نمي آيد.صافاريان در اين مقاله خصوصيات شخصيتها را به طور خلاصه به شكل زير بيان مي كند.من سعي مي كنم با استفاده از اين نقد و با تفسيرهاي خودم به مسئله همجنسگرايي در فيلم اشاره كنم كه پنهان باقي مانده است.
1-كامران:ياس,مردم گريزي,خودرايي,گرايش ضد اجتماعي,زن گريزي,بي تفاوتي,نياز به مادر,صداقت,گرايش به مرگ...(البته بايد توضيح بدهم كه اگر نگراني توقيف فيلم به دليل ممنوعيت اشاره مستقيم مسئله خودكشي درفيلم نبود ديگر به زعم توضيح مجله ازداستان فيلم,مرگ كامران به واسطه خونريزي معده صورت نمي گرفت. به هر حال به نظر من در طول فيلم ما با خودكشي مستمر و بطئي (و نه ناگهاني)كامران مواجه ايم.)
2-آيدا:بامزه,عجيب و غريب و خودويژه, مثل هيچ يك از دخترهايي كه در فيلمهاي ديگر ديده ايم ,نيست.آيدا در يك خصلت بيروني درست در نقطه مقابل كامران است.پرگوست.اما در عمق در مقايسه با منصور شباهتهاي خيلي بيشتري با كامران دارد...دانشجو و روشنفكر است و با كامران هماهنگي بيشتري دارد.پرگويي هاي ايدا پوششي است بر اندوه عميقتر جانش....
3-منصور :او روشنفكر نيست و كمتر پيچيده است.ساده انگار است.او با خوشبيني و ميل به زندگي ,نقطه مقابل شخصيت كامران به عنوان مظهر گرايش به مرگ است.
××××××××××××××××× بخشي ازمناسبات شخصيتها از ديدگاه نويسنده مقاله ×××××××××××
در كل فيلم آيدا و كامران همديگر را نمي بينندومنصور به عنوان حلقه ارتباطي آنها عمل مي كند.نويسنده مقاله در توضيح مناسبات شخصيتها مي نويسد:((در پايان گويي آيدا جاي خالي كامران را براي منصور پر مي كند..همانندي ژرف و ساخت شخصيتهاي آيدا و كامران و نشستن آيدا به جاي كامران در كنار منصور ,به نوعي گرايش دو جنسيتي -يا بي جنسيتي-در شخصيت كامران اشاره مي كند.-زن گريزي او و موهاي بلندش-...در اين سطح شخصيتهاي فيلم را نه تنها به عنوان نمونه هاي اجتماعي بلكه به عنوان نشانه هاي كششهاي بنيادين رفتار انساني در مقابله با شرايط ناخشنود كننده و فشارهاي هستي شناسانه نيز مي توان ديد.))
×××××××××××××مناسبات شخصيتها از ديدگاه همواروتيسمي و همجنسگرايانه×××××××××××××××××××
بايد بگويم اگرچه پرداختن نويسنده مقاله به مساله / دگر بودگي / نوع گرايش جنسي در كامران به لحاظ عدم طرح آن در سطوح نقد مطبوعاتي بسيار قابل احترام است اما تلقي ايشان از گرايش دوجنسيتي كامران در فيلم قابل نقد است.آيدا به هيچ عنوان به جاي كامران ننشسته است ,با ديدگاه هومواروتيسمي چه بسا جاي كامران را اشغال كرده است.از طرفي من اين رابطه را نه يك گرايش دوجنسيتي(ترانسكچوال)بلكه يك رابطه همجنسگرايي درك مي كنم.البته اين نكته را نبايد از نظر دور داشت كه پرداختن به مبحث ترانسكچواليزم (دوجنسگرايي)در رسانه هاي ايران مسبوق به سابقه است و از مشروعيت!!!نسبي برخوردار هستند.موضوع پسراني كه ميخواهند زن شوند و دختراني كه مي خواهند مرد باشندقابل طرح اند.خوب بنا به تفاسير رايج اين افراد كاملا بيمار هستند و از نظر شرعي و قانوني مجاز به عمل تغيير جنسيت!!به هر حال با توجه به محدوديتهاي بيشمار, مطبوعات هر از چند گاهي به دلايل عمدتا, صرفا ژورناليستي آبكي اقدام به چاپ مطلبي در خصوص پسر يا دختري كه مي خواهد تغيير جنسيت بدهد و اينكه اين افراد را ناديده نگيريد ودر نهايت روزنامه ما رو هم بخريد چاپ مي كنند.غالبا طرح مسئله همجنسگرايي با ترانسكچواليته در مقالات چاپ شده در ايران خلط مي شود و اشتباه گرفته مي شود.در اين بين ما با سو’تفاهم ها و ناديده انگاري ها ي بيشماري در مورد پرداخت به وضعيت همجنسگرايان مواجه ايم........زن گريز بودن و موهاي بلند كامران في نفسه هيچكدام دلايل قانع كننده اي مبتني بر گرايش دو جنسيتي او نيست.كامران بدون اينكه به نظر برسد با جنسيت خود يعني مرد بودنش مشكل داشته باشد,شايد از عدم درك نوع گرايش جنسي اش(به خصوص شايد از طرف منصور )مورد آزار قرار مي گيرد.و شايد اين مسئله يكي از هزاران درد دروني باشد كه از طرف اجتماع به او وارد شده و مثل خوره روحش را مي خورد و او را به سمت دنياي پوچي و بي تفاوتي و مرگ رهنمون مي شود.(كارگردان هيچ علتي براي تظاهر چنين رفتاردر كامران به مخاطب معرفي نمي كند.)
به زعم من گره گرايش جنسي كامران در صحنه مرگش در بيمارستان گشوده مي شود.آيدا و منصور در جلوي چشمهايش در فضايي سيال ظاهر مي شوندو لحظه اي بعد پوليور آبي با نوارهاي زرد رنگ تن منصور با پوليور قرمز رنگ آيدا در كنار هم در فضاي شناور معلق باقي مي مانند.اين صحنه در واقع غياب بدنهاي عريان اين دو (آيدا و منصور)رادر حين احتمالا يك رابطه جنسي تداعي مي كند.قطره اشكي از چشمان كامران فرو مي لغزد و سپس جان مي بازد. اشكي كه تلالو حسرت و غم و دريغ ناشي از يك ناكامي و دست نيافتن مي باشد.به ياد بياوريم كه مرگ كامران هنگامي است كه رابطه منصور وآيدا در حال تكوين است.(نويسنده مقاله آقاي صافاريان مي نويسد :كامران راه مرگ را با ثبات قدم,خاموش,و بدون گلايه و بدون محكوم كردن ديگران ,وبدون نطق و توضيح مي پيماييد)...در تمام مدت كامران غمگين امابي احساس و سنگي و با ثبات به سمت مرگ پيش مي راند,.با اين تفاسير اشك كه نماد عميق ترين عواطف بشري است در مواجه با حس دريغ و تنها يي تاب نمي آورد و فرو مي لغزد ....گويي حالا ديگر كامران مي تواند از زندگي دردمندانه وبدون هيچ چشم اندازي از عشق و اميد به دامان نيستي و آرامش ابدي, خويشتن را بسپارد×××××××××××××
×××××چرا كامران همجنسگرا است؟×××××
البته تمامي مواردي كه خواهم گفت به تنهايي و مستقل از يكديگر هيچگونه دليلي قانع كننده مبني بر انكشاف ميل همجنسگرايي در اين شخصيت نيست....بلكه مجموعه عواملي كه ذكر مي كنم باهم و درارتباط ارگانيك با يكديگر در اين فيلم , منجر به چنين تاويلي شده است....
ا-نماد اشك در لحظه مرگ (توضيح داده شد).
2-شخصيت:زن گريزي,وابستگي به مادر(عامل بسيار شايع در همجنسگرايان مرد به شيوه افراطي)
3-دوستي و رابطه منصور و كامران بر چه بستر ي شكل مي گيرد؟البته كارگردان به دليل ترفند نگفتن در فيلم ازجواب به اين سوال هم طفره مي رود.منصور نه دوست دانشگاهي كامران است و نه هم طبقه و شايد نه همفكر او!بنابر اين, شايد بتوان يك رابطه همواروتيكي (ونه لزوما جسماني) را در بين آن دو (و شايد صرفا از طرف كامران ,) بر محمل اين رابطه متصور شويم.
3-ديالوگها:اهميت ندادن كامران به دختري كه از كنارش مي گذرد,در نخستين ديدار با منصور,از بيتفاوتي كامران نسبت به زن حكايت مي كند.و همين خصلت در ديالوگ ((اي كاش مي تونستم عياشي كنم))تكميل مي شود.....در صحنه اي كه منصور در ماشين در حال شماره گيري با موبايل است و اين مكالمه برقرار مي شود: توجه كنيد ...
كامران:تو از اونهايي هستي كه آخرش زن مي گيري!
منصور:تو چي گفتي؟
كامران:هيچي!
منصور:كامران اين چرا نمي گيره؟
و............
در هر صورت و با هر تاويلي درد واندوه و بيتفاوتي و ياس و پريشاني جوانان ايراني در محيط دردآلوده و نابه سامان اجتماعي در نفس عميق به شيوه زيبا و درعين حال تلخ وتكان دهنده با اگزيستانسياليسم عميق و آوانگارديسم پرهياهويي به نمايش درآمده است...
٭
"فراسوي نيك و بد شلوارپوش"
آنچه از سر عشق رخ مي دهد,همواره فراسوي نيك و بد انجام مي گيرد.
×××××
اندازه و نوع ميل جنسي هركس تا واپسين قله جانش فرا مي رود.
×××××
آدمي هر چه بيشتر خود را راه برد,ديگران كمتر او را راه خواهند برد.
×××××
كيست كه براي نام نيك خود,دست كم يكبار -خود را قرباني نكرده باشد؟
×××××
((فريدريش نيچه))
چقدر رديف كردن گزين گويه ها يك آدم مي تواند كسالت بار باشد؟
٭
"تولد شلوارپوش"
ديروز سالروزتولد بيولوژيكي من بود وشور و شر فرزاد جلالي دوست عزيز و قديمي ام باعث شد در شعف و شادي سايبرنتيكي فرو غلطم....ازش ممنونم و از تمامي دوستان بزرگ و خوبم هم ....من به تولدهاي مكرر در زندگي اعتقاد دارم..درست است كه يكبار به دنيا مي آييم اما ممكن است بارها متولد شويم.وقتي ياد بگيري عاشق(شيدا) شوي.وقتي تنهايي را در لحظه هاي از زندگي ات گم كني.زماني كه تلاش مي كني درون ويران شده ات را دوباره بسازي..هنگامي كه قاطعانه مي گويي آري و انتخاب مي كني.زماني كه درميان دوراهي جاده ها يك راه را انتخاب مي كني (آن هم جاده اي كه معناش جدايي نباشه) وراه مي افتي به كشف و شهود ... و دست به انتخابي مي زني كه با وجودت بهش اعتقاد داري.... زماني كه دوستت را بعد از هيجده سال پيدا كني...و يا حتي زماني كه كتابي خوبي را تمام مي كني يا فيلم وتئاتر خوب و تاثيرگذاري را مي بيني.....انگاري متولد شدي.دوباره كس ديگري در تو پديدار مي شود..تو متكثر مي شوي....تو زاده مي شوي.
٭
"قديس ژنه و تئاتر شلوارپوش"
وقتي اجراي شگفت انگيز نمايش (سياها)نوشته ژان ژنه را در دي ماه سال78در خانه خورشيد -تئاتر شهر تهران ديدم ,هنوز نمي دانستم نويسنده فرانسوي اين نمايشنامه همجنسگرا است. اجرا و برداشت خلاقانه و گروتسك(بغرنج ,ناهنجار) كارگردان (حامد محمدطاهري ) از متن ستودني بود.طراحي صحنه معنا دار نبود شايد به اين دليل كه شوفاژخانه سابق تئاتر شهر محلي براي مانور اجرايي بيشتر باقي نمي گذاشت.صندلي ها دورتادور سالن چيده شده بود و بازيگران در ميان تماشاچيان بودند.رنگ غالب سياه بود...پسرها و دخترهاي بازيگر سياه پوش بودند با پوتينهاي سنگين...يكي از دخترهاي بازيگر در تمام طول اجرا از لوله شوفاژخانه سابق پايين نيامد و تقريبا دائما آويزان بود...بازي ها به طرز رعب آوري انرژيك بودند.صدا بود هيجان و پيچشها ي بدنها وطبل آفريقايي.........نمايش كلفتهاي ژنه در سال 81 در سالن چهارسو تئاتر شهر به كارگرداني دكتر رفيعي به روي صحنه رفت و من در آن زمان ديگر مي دانستم ژان همجنسگرا است....
××××××××××××××××××××××××××××××××××
به تازگي نشر ماهي در تهران اقدام به چاپ سري كتابهايي كرده با زير عنوان نويسندگان قرن بيستم فرانسه كه نامهايي چون آندره ژيد ،مارسل پروست،ژان كوكتو،ناتالي ساروت،آلبر كامو،اوژن يونسكو،ميلان كوندرا،ژان پل سارتر،آندره برتون،ژان ژنه،ميشل فوكو،و.....در آن به چشم مي خورد.فرانسه يكي از كعبه هاي آمال من است.فرانسه يكي از تاثير گذارترين فرهنگها و ادبيات ها را در مجموعه كشورهاي دنيا داشته و دارد.بسياري از جريانهاي فكري،ادبي،فلسفي خصوصا جريانهاي پيشرو(آوانگارد) در قرن بيست از فرانسه نشات مي گيرد.
شايد تنها در فرانسه است كه يك محكوم ابد,يك دزد,يك مرد خودفروش,يك دزد.... به يكي از تاثيرگذارترين نويسندگان قرن بيست تبديل مي شود.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
ژان ژنه فرزند يك رابطه نامشروع.. درسال 1910در پاريس به دنيا مي آيد و بلافاصله توسط پدرش رها ميشود و تحت مراقبت دولت و بعد از مدت كوتاهي تحت سرپرستي يك خانواده دهقان قرار مي گيرد.رفتارش در جواني طوري بود كه او را به تاديبخانه اي به نام متره فرستادند.جايي كه در محاصره جوانان بزه كار بود.گرسنگي ،بي رحمي،كثيفي و همجنسبازي!!كامل در زندگي هم اتاقيها حاكم بود.((!!لازم به تذكر است كاربرد كلمه همجنسبازي از طرف مترجم كتاب ژان ژنه نوشته آستين.ئي.كويگلي در اين قسمت شايد قابل قبول باشد اما وقتي از اين كلمه به جاي همجنسگرايي هم استفاده مي كند كاملا غلط است.لازم به ذكر است هر رابطه جسماني بين دو جنس موافق يك رابطه همجنسگرايي تلقي نمي شود .عمده روابطي كه در تاديبخانه ها,سربازخانه ها,زندانها و...بين افراد برقرار مي شود به دليل فشار و عوامل محيط عموما سودوميستي و اجباري و نابرابر است و با يك رابطه همجنسگرايي انتخابي و اصيل و برابر كاملا متفاوت مي باشد.با كمال تاسف عموم نويسندگان وروشنفكران و مترجمان در ايران از كاربرد صحيح و به جاي كلمه همجنسگرايي اجتناب مي كنند.موقعيت كاربردي واژه همجنسباز عموما ناشناخته است.همجنسگرايي با همجنسبازي تضاد دارد.چرا كه دلالت معنايي واژه همجنسبازي مبتني بر يك فرهنگ مسلط نابرابر و مترادف با يك بزه و ناهنجاري اجتماعي است.در مقابل همجنسگرايي بر وجه انساني و برابر و اصيل رابطه دو انسان همجنس دلالت دارد.))
در هر صورت اين تاديبخانه منجر به اصلاح ژنه نشد,بلكه باعث شد پايبندي اش به زندگي بزهكاران تقويت شود.بعد از مدتي به ارتش رفت و به زودي متوجه شد به انجا تعلق ندارد.
ژنه,دوازده سال بعد را به صورت خانه به دوش ,دزد و خودفروش! در اروپا گشت.در چندين كشور زنداني شد و به نظر مي رسيد بايد يك مجرم دايمي باشد تا نوشتن را كشف كرد....(نوشتن به مثابه نجات دهنده!)
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در دوره حبس ,ژنه,شعري نوشت به عنوان محكوم و نوشتن يك رمان را شروع كرد .كه هر دوي اين نوشته ها را به زنداني اعدام شده اي تقديم كرد.حمايتهاي (قابل تامل!)ژان كوكتو نويسنده ,بازيگر,كارگردان,ونقاش معروف از ژان ژنه در زندگي اش بسيار تاثير گذار بوده است.(ژان كوكتو تمايلات همجنسگرايي داشته است.)
بعد از آزادي زندان ,ژنه به جرم سرقت كتاب!دوباره دستگير مي شود ودوباره بعد از آن طي ماجرايي نا معلوم و به ناحق به حبس ابد محكوم مي شود.ژان پل سارتر وكوكتو متفقا از رييس جمهور فرانسه تقاضاي لغو محكوميت ابد ژنه را مي كنند كه خوب پذيرفته هم مي شود.
ژان پل سارتر در كتابش ,((قديس ژنه:بازيگر و شهيد))ژنه را به صورت قهرمان نفي كننده ي جامعه اي كه او را نفي كرده بود تصوير مي كند. ژنه كه به زندگي بزهكارانه محكوم بود,به تعبير سارتر با زيستن كامل امكان هاي بزهكارانه اي كه جامعه در اختيارش گذاشته بودنه فقط يك فضيلت بلكه نوعي مذهب از ضرورت ساخته بود.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
ناظر مرگ ,اولين نمايشنامه ژنه است ,نمايش تك پرده اي طولاني كه در يك سلول زندان و سه بازيگرمرد در نقش محكوم اجرا مي شود.نمايش به روابط و كشاكش و جدلهاي اين سه مرد مي پردازد. همجنسگرايي بخش عمده اي از هسته تشكيل دهنده اكسيون نمايشي است. و نيز ارتباط اين سه با حضور بي حضور يك قاتل سياه پوست كه در سلول ديگري است و اسمش را گلوله برفي گذاشته اند..برخي از اختلاف نظرها بين آنها بر سر اختلاف نظر بر سر شا’ن اجتماعي گلوله برفي است....اميد آنكه روزي اين نمايش در ايران به وسيله گروه خوب نمايشي به اجرا درآيد.....
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
در انتهاي كتاب عكسهايي است از ژان ژنه در كنار سيمون دوبوار و ژان پل سارتر,در كنار ميشل فوكو در تظاهرات ضد نژاد پرستي و......
يك محكوم ابد,يك خودفروش, يك نابغه ,يك نمايشنامه نويس سبك گذار و تاثير گذار قرن بيست,يك دزد و خانه به دوش ,يك مبارز ضد نژادپرستي........همه و همه در يك انسان جمع شده.....آيا اين همان انسان پارادوكسيكال امروز نيست؟
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
((در شهرهاي كنوني تنها مكان مناسب براي بناي يك تئاتر _كه افسوس در حاشيه شهر قرار دارد_گورستان است.انتخاب چنين مكاني هم به تئاتر و هم به گورستان خدمت بزرگي خواهد))._ژان ژنه
در كارهاي ژنه به جايي اينكه هنر از زندگي تقليد كند ,زندگي از هنر تقليد مي نمايد....