٭
"فروغ"
بياييدبه آواز كسي كه در بيابان بيراه مي خواند گوش دهيد
آواز كسي كه آه مي كشدودستهاي خود را دراز كرده مي گويد
واي بر من زيرا جان من به سبب جراحاتم در من بيهوش شده است.
٭
"داستان دلدادگي شلوارپوش"
تا به حال كسي مرا به آن اندازه كه واقعا اورا دوست داشته ام,دوست نداشته است.اما مهم نيست.هرچند دردناك است...اينكه معمولي باشي.متوسط باشي.ترا دوست داشته باشند اما فقط به اندازه معمولي,نه ديوانه وار.... به راحتي از تو بگذرند.فراموش ات نكنند,اما هميشه به خاطرت نداشته باشند.فقط گاهي از سر ضرورت و يا اتفاقي به ياد آورندت......شايد خيلي غمبار است كه كسي در جايي با شنيدن قطعه اي موسيقي و يا استشمام بويي و يا خواندن مطلبي و يا تماشاي منظره اي و يا رد شدن از خياباني به يادت نيفتد.اما تو مدام,با شنيدن و ديدن و رد شدن به يادش بياوري ....آيا مهم است؟مهم نيست......شايد واقعا مهم نباشد...
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
اين فقط يك قصه است.به ماني گفتم بايد بنويسمش و نوشتمش.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
نگاهش كردم ,لبخند زد .بغضم را فرو خوردم.حركت كرديم .سرد بود.آسمان داشت صورتي مي شد. از اينكه بود,از حضورش خوشحال بودم....هميشه همينجا قرار مي گذاريم.جلوي همين كتابفروشي , روبروي دانشگاه .....دستش را گرفتم. مارال و گل محمد از كليدر محمود دولت آبادي صدايمان كردند.رفتيم جلد دوم صفحه393...طاغزار بود.پي هيزم كني در بيايان بوديم.مارال نه چندان دوراز گل محمد ايستاده بود.من در گل محمد بودم به چشمان مارال مي نگريستم,((در اين چشمها چه نيرويي نهفته بود؟چه در خود پنهان داشت؟چيست آنچه نرم نرم به جان مي خلد _خليده است. ذره.ذره.نورند؟روشنايي اند؟روشنايي را كه مي توان ديد.پس اين چيست؟در تو نفوذ مي كند,اما تو نمي تواني دريابي اش.شعله است.از كجاي جان ,اين نگاه بر مي خيزد؟گاه دردي به جان مي بخشد و گاه جان از شوق لبريز مي كند....مارال همچنان ايستاده و نگاه در چشمان تو آويخته است.چه دارند چشمهاي او؟چه مي گويند اين چشمهاي پرابسته مژه هاي سياه خميده به بالا,چمبري؟!ابروهاي به هم پيوسته ,پيشاني سپيد ..گونه هاي گرد و نرم و ترد.لبهايش طعم خربوزه دارندلابد؟!))_گل محمد و مارال را گل آلوده دردشت كليدر هنگامه عشق بازي رها مي كنيم و از صفحه 400مي اييم بيرون توي خيابان انقلاب .پاهايمان گلي است.سعي مي كنيم گل وخاك را از پاهايمان پاك كنيم ..يكي از كتابفروشها صدايش در مي ايد .جلوي مغازه اش را گل آلود كرديم.پا گذاشتيم به فرار...توي شلوغي گم شديم..بعد نفسمان گرفت.ايستاديم.نگاهم مي كند با چشمهايش.. صدايم مي كند: شايد بگويد "ماني!ماني .."...با اشكهايم جوابش را مي دهم.شايد بگويد: گريه نكن!گريه نكن!.يادم نيست چه مي گويد فقط مي گويد و من حرير صدايش را روي گوشهايم مي شنوم.........از روي پيشخان يك كتاب فروشي تصوير كتابي از ميلان كوندار نگاهمان مي كند. رودخانه ولتاوا در پراگ... .كوندرا دعوتمان مي كند تا بار هستي را اندازه كنيم. به ما مي گويد شايد بار هستي هر چه سنگين ترباشد,زندگي ما به زمين نزديك تر,واقعي تر و حقيقي تر است.حالا در بخش يكم :سبكي و سنگيني هستيم. من توماس و معشوقم ترزا, در آپارتمانم در پراگ دست در دست هم در رختخوابم غنوده ايم و من در حالي كه به صورت معصوم ترزا نگاه مي كنم با خودم فكر مي كنم كه آيا اين احساس نوعي واكنش عصبي و هيستريك در مردي نبوده است كه آگاه از ناشايستگي خود در دوست داشتن ,كمدي عشق را با رخود بازي مي كرد؟ ..................ترزا داشت بيدار مي شد كه آرام پايمان را از فصل اول بار هستي بيرون گذاشتيم.....بوي كلمه مي داديم.نگاهش كردم.خنديد....برف مي باريد....از شهر دورشده بوديم.توي يك جاده راه مي رفتيم..شايد نزديك مزرعه اي بوديم اطراف تهران.....منظره هاي عاشقانه تمام فيلم هاي غير هاليودي را كه دوست داشتيم دومرتبه ديده بوديم . در خطوط مصرعهاي شكسته شاعران جنون زده ظاهر شده و بالافاصله خارج شده بوديم.تمام پيچ و تابهاي بدنهاي بازيگران عاشق روي صحنه هاي نمايش همراه با نعره هايشان را از سر انتظار و استيصال تجربه كرده بوديم و گريخته بوديم.حالا سرد بود.ما توي جاده خالي حركت مي كرديم.برف مي باريد.به چشمان غمگينش دوباره نگاه كردم.مي خواستم ازش بپرسم چرا با هيچ جفتي كه مي خوانيم و ميبينيم يكي نمي شويم.چرا هر صحنه اي از فيلمهاي عاشقانه را كه مي بينيم بايد دوباره باز سازي اش كنيم.انگاري مرتب بايد در مسير عكس شنا كنيم...انگار با اين سازها كوك نيستيم..انگار گم شده ايم....فراموش شده ايم....چرا نمي توانيم مثل آنها بخوانيم ؟آن عشاقي كه به راحتي هستي دارند.؟هستي عشق ما پس كجا است؟اما چيزي نگفتم.سكوت كردم ...سپيدي برف زمين را پوشانيده بود.راه مي رفتيم..اما فقط رد پاي من روي زمين مي افتاد.از اينكه با او بودم خوشحال بودم.برف تند تر ميشد.ايستاد .به من نگاه كرد. در هم يكي شديم......بايد به هم روز عشاق را تبريك بگوييم
!!!
"كنسرت شلوارپوش"
.خيلي وقت بود به يك كنسرت نرفته بودم.ديروز رفتم. شنيدن زنده قطعاتي كلاسيك از گروه هاي اركستر جوانان خانه هنرمندان تهران شادي بخش بود.قطعاني پيانو از راخمانيف و شوپن...اجراي اركستري و گروه كر.قطعه ((اير ))يوهان سباستين باخ,آداجيوي آلبينوني و قطعات آوه ماريا براي روح خسته ام شفا بخش بود.
در قسمت دوم همراه گروه كر پسري وارد شد , با خودم گفتم چه تيپ(( نوحه خوني واري!!)) داره!!!....چند لحظه بعدش وقتي مثه آندره بوچيلي (البته جوان) با صداي زيبايي شروع كرد به خواندن قطعات آوه ماريا , از تصور خنده دار خودم خجالت كشيدم.از همه جالب تر اين بود كه اين كنسرت مجاني بود و واقعا چسبيد!!!!!!!!!!!!!!چقدر دلم مي خواست صداي زيباي يك سوپرانوخوان را هم مي شنيدم..ياد سوپرانوي لين داوسون در كليساي وست منسترابي افتادم كه در مراسم خاكسپاري پرنسس دايانا ,عروس رانده شده دربار انگلستان شنيده بودم .(فيلمش را البته).صدايش جادويي بود.اما اگر يك زن همراه گروه كر در خانه هنرمندان تهران, تك خواني ميكرد طاقهاي فلك در آسمان ايران اسلامي فرو ميريختد!!!!
اين تداعي ها احتمالا بي ارتباط به سفر شاهزاده چارلز شوهر سابق دايانا به ايران هم نبود كه ظاهرا به دلايل بشر دوستانه !!!!انجام ميشود.سفر چارلز به عراق هم حتما در همين راستا انجام شده بود!!!!!چپاول ويا چانه زني سياسي تحت پوشش اهداف انسان دوستانه!!!!..پرنسس دايانا همسر اسبق چارلز به قول رولان بارت به اسطوره تبديل شده است...زيبايي و جواني اش و مرگ راز آميزش به علاوه نوعي انسان دوستي(از نوع مدل اريستوكراسي و فرمايشي و ژورناليستي اش) ,اختلافاتش با دربارو همين چارلز و نيز رسانه ها.....او را به اسطوره اي معاصر بدل كرد...به هر حال از اين حرفها گذشته جاي لين داوسون عزيز سوپرانو خوان بي بي سي را در خانه هنرمندان بسيار خالي كردم.ضمنا تداعي هاي من از اين كنسرت به اينجا ها ختم نشد!!!شايد نشستن در رديفهاي جلويي سالن كنسرت خيلي حسنهاي بيشتري داشته باشد!!يكي از دخترهاي گروه كر انگاري يكي از الهه هاي معبد آتنا در يونان باستان بود.جذاب بود با چشمهاي فريبا و يكي از دخترهاي فلوت زن نيز با چشمان غمگين اش من را ياد يكي از مدلهاي نقاشي هاي ونسان ونگوگ انداخت...اما از همه هيجان انگيز تر!!! پسر جوان نوازنده ويلون سل بود كه صورتش همانند سازش غمگين بود و زيبا ... چهره اش صورت داود بود و بي شك اندامش هم با عضلات در هم تنيده همانند همان مخلوق سنگ تراش ميكلانژ بود كه مي گويند نماد اومانيسم و عصر روشنگري انگاشته ميشود..شب عجيبي بود.